داستان زیبای شریک

یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
 پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
  سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
  پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.
 پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه
 چیز شریک باشیم .
  مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.
  بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.
 همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟ پیرزن جواب داد: بفرمایید.
  - چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟
  پیرزن جواب داد: منتظر دندانهــــــا !

/ 17 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سکوت

با(ابزارهای جدید جاسوسی (عکس))به روزم .منتظرتونم.

hm2c

سلام با آپی خواندنی منتظرتم در نظر سنجی شرکت کن نظر هم برام بزلر بدو بیاااااااا

سکوت

سلام یه زندگی همین جوری برات آرزو دارم.[نیشخند]

کوله بار

سلام اخر داستان حالمونو به هم زدی[زبان] بی مزه ی بی نمک[نیشخند]

شبيخون

با سخن هاي جديد اقا به روزم خوشحال ميشم نظر بزاري

بهار

سلام من آپم بهم سر بزن

بشری

خدایی خیلی جالب بود [چشمک] دمتون گرم ! راستی سلام . . .

بشری

خدایی خیلی جالب بود [چشمک] دمتون گرم ! راستی سلام . . .

من

[سبز] حالا نمیشد یه جور دیگه تموم شه؟