مرد سیاه پوش موهای سفیدش رو کوتاه میکند

 با اینکه چند نفری هنوز تو ارایشگاه منتظر بودن، مرد ارایشگر رفت مرد سیاه پوشی که بیرون داشت با موبایل صبحت میکرد رو صدا کرد. اونم سریع موبایلشو قطع کرد و اومد نشست رو صندلی.  چند ثانیه بعد، بعد از اینکه مرد سیاه پوش از حال و روز و صورت پف کرده ی ارایشگر پرسید. ارایشگر گفت که چشمشو عمل لیزیک کرده و  داشت با جزئیات مراحل مختلف عمل چشمشو واسه مرد سیاه پوش تعریف میکرد. من تو اینه ی روبروییم میدیدم که اون مرد سیاه پوش کم کم داشت رنگش زرد میشد. دو سه دقه ای گذشت و هنوز ارایشگر داشت تعریف میکرد. از عمل و سختیاش و دردش و ، از چند هفته ی سختِ بعد عمل، از تاریکی خونه و سوزش چشمش و خیلی چیزای دیگه، مرد سیاه پوش بیشتر گوش میداد. من حس خوبی نداشتم. نمیدونم چرا. کمی بعد مرد سیاه پوش حرفشو قطع کرد و بهانه ی جواب دادن گوشی از رو صندلی بلند شد. همینجوری که داشت بلند میشد موهای سفیدش از روی پیشبندِ سفید ریخت وسط ارایشگاه. ارایشگر پرسید: "میری بیرون؟"
مرد سیاه پوش جواب داد :" الان میام"
رفت به سمت در. همین که درو باز کرد و رفت بیرون خورد زمین. ارایشگر و چند نفر دیگه همراه مردی که بیرون ارایشگاه منتظر صندلی خالی بود دویدن سمتش. سریع بلندش کردن. مرد سیاه پوش که به خاطر خوردن زمین دستش خونی شده بود پرسید:" چی شده؟ من چی شدم؟
یکی جواب داد:" خوردی زمین. چیزی نشده. نگران نباش."
مرد سیاه پوش پرسید: "بیهوش نشدم که؟!"
جواب دادن: " نه. همین الان خوردی زمین."
مرد سیاه پوش جواب داد :"اصلن نفهمیدم چش شد."
اوناییکه دورش جمع شده بودن. کمکش کردن بلند شد. بُردَنش و نشوندنش رو یه صندلی، بیرون ارایشگاه. بهش یه لیوان اب دادن. چند دقه بعد اومد بقیه موهاشم سریع کوتاه کنه و بره. ارایشگر ازش پرسید: "چی شد؟ قبلا هم اینجوری شده بودی؟
مرد سیاه پوش گفت: "یه بار قدیما."
مردی که رو صندلی کناری داشت موهاشو کوتاه میکرد پرسید: "حالا چرا اینجوری شدی؟ میتونی بری خونه؟ با موتور نرو. "
مرد سیاه پوش جواب داد :"اره. خوبم. نمیدونم. شاید به خاطر تماسی بود که چند دقه پیش داشتم. یکی از دوستام یه خبرِ بد بهم داد."
ارایشگر گفت: اره . احتمالا خودشه.
مرد سیاه پوش گفت: "شاید. شایدم به خاطر حرفای تو بود. اخه وقتی تو از عملت حرف میزدی من داشت حالم بد میشد. میخواستم بهت بگما، روم نشد. وقتی تو میگفتی جایی رو نمیدیدی همه چی جلو چشمای من سیاه میشد. من وقتی در مورد بیماری چیزی میشنوم خودم حسش میکنم."
ارایشگر خندید و بعد شروع کرد به تعریف کردن بقیه ماجرا و با اب و تاب بیشتری بقیه ماجرای عمل و دردشو با کلی اغراق واسه مرد سیاه پوش تعریف میکرد. مرد سیاه پوشم همراه با مردی که رو صندلی کناری نشسته بود میخندیدن و شوخی میکردن. کمی بعد ارایشگر سشوارو برداشت و موهای سفیدِ مرد سیاه پوشو مرتب کرد. پیشبیندو باز کرد مرد سیاه پوش با خنده خداحافظی کرد. رفت بیرون و سوار موتورش شد و رفت. 

 

/ 0 نظر / 14 بازدید