یک داستان عجیب ...

راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود ، شنید.

صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»

این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»

مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و ۴۵ سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت :‌« من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم . تعداد برگ های گیاه دنیا ۳۷۱,۱۴۵,۲۳۶,۲۸۴,۲۳۲ عدد است. و ۲۳۱,۲۸۱,۲۱۹,۹۹۹,۱۲۹,۳۸۲ سنگ روی زمین وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبریک می گوییم . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک راهب هستی . ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»

رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»

راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.

پشت در چوبی یک در سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند.

راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد .

پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.

و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.

در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » . مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

…..اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید .

/ 57 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساحل مهربانی

سلام. نشنیدی که علم و دانش را باید انتشار داد و نزد خود نگه نداشت؟ چرا نمیگی پشت در چی بود؟ ها؟ تابلو بود که سرکاریه. از اسم وبت معلوم بود. خلاقیتت عالیه.موفق باشی!

ساحل مهربانی

سلام. نشنیدی که علم و دانش را باید انتشار داد و نزد خود نگه نداشت؟ چرا نمیگی پشت در چی بود؟ ها؟ تابلو بود که سرکاریه. از اسم وبت معلوم بود. خلاقیتت عالیه.موفق باشی!

گاندلف

آقا جان شما راهب ها به روح نیز معتقد هستید؟[نیشخند]

hassan

baba bamaze khak to saret konam ba in dastan tarif kardanet eshkin sikim .

مریم

سلام . جالب بود هر که را اسرار حق آموختند مهر کردند و دهانش دوختند شاعرش رو یادم نمیاد[لبخند]

کیمیا

سلام زد حال بود ولی با مزه بود .حالمون گرفته شد.خوشحالم که اولین کسی هستم که بهتون سر میزنم[لبخند]

آرین

چی بگم آخه !؟ سر کار بودم دیگه !![گریه][گریه]

سرکاری جالبی بود. مرسی

مورتال کمبت

من می دونم چی پشت در بود چون یک جای دیگه داستان رو کااااااامللللللللللل خونده بودم. داستان ارادی خواستین بگو دارم بای بای راستی وبلاگ من آماده پذیرایی بود, است, خواهدبود