تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٤ | ٩:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : غریبه ی آشنا

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت:«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،اما هیچ یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت :که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،پیراهنش را برداریدو تن شاه کنید،شاه معالجه می شود.
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردندولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی
داشت.یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب،پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شدکه شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام من آدم خوشبختی هستم،همسرو فرزندانی نیکو دارم، کسی را نیازرده ام،
سالم هستم،سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم و سرپناهی دارم،
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که بروند داخل و پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر
بخواهد بدهند.پیک ها برای گرفتن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.



  • مرکز متن
  • اس ام اس دون
  • کارت شارژ همراه اول